مقتدای کشور عشق

در کشور عشق مقتدا خامنه ای است

فرماندهی کل قوا خامنه ای است

دیروز اگر عزیز مصر یوسف بود

امروز عزیز دل ما خامنه ای است

بهشت زیر پای توست


قال رسول الله صلی الله علیه و آله :
فوق کل ذی بر بر حتی یقتل فی سبیل الله فاذا قتل فی سبیل الله فلیس فوقه بر.
وسائل الشیعه، ج۱۱، ص۱۰، حدیث ۲۱ شاهد  ان جایست که اگر شخصی کارش را با اخلاص انجام دهد انقدر پیشرفت می کند که در نهایت مقام رفیع شهادت، نایل او می شود نظیر شهدای گرانقدر انقلاب اسلامی و شهدای روحانی مثل شهید مطهری که در خدماتش به اسلام بی درنگ اخلاص داشت و همین باعث شهادتش شد  روز معلم گرامی باد

دنیا قهرمان نداره،قهرمان جعلی میسازه!

قهرمان شهید حسین املاکی

شهید املاکی می تواند جهانی شود به شرطی که ما بخواهیم.ما شهدا را قائم کردیم بجای اینکه به بقیه نشون بدیم.

دنیا قهرمان نداره،از یک امریکایی بنام جسیلان که یک خانومه قهرمان میسازه! بعد طرحش درمیاد این زنه اصلا قهرمان نبوده بعد معترض میشن و خبرگزاریها آبروریزی میکنن.


دنیا قهرمان نداره، هالیوود قهرمان جعلی میسازه.ما قهرمانان واقعی داریم چون زیادن نمیبینیم.جریان همان شخصی است که از کویر اومده بود جنگلو ندیده بود بعد جنگلو بهش نشون دادن گفت درخت ها نمیزان جنگلو ببینم.اون بیچاره نمیدونست جنگل از درخت تشکیل میشه.حالا متاسفانه اونهایی که دستی بر فرهنگ دارن یا سیاسیت سازی میکنن چجوری نگاه میکنن؟اینقدر (شهدا) زیادن که نمیبینن یا اینکه تصویر انقلاب قهرمانیها براشون اینجوریه،اگر یه عکس (خیلی) به چشمتون نزدیک باشه چیزی نمیبینید، ما نسبت به (شهدای) قهرمانانمون اینجوری هستیم!


چفیه یعنی ....


چفیه یعنی باز گمنامی شهید
از شهیدستان گمنامی رسید
گرچه نامش از زبانها دور بود
استخوان پیکرش پر نور بود
چفیه را سنگر نشینان دیده اند
چفیه را گلها به خود پیچیده اند
چفیه امضای گل آلاله هاست
چفیه تنها یادگار لاله هاست
چفیه رو انداز گلها بوده است
طایر پرواز دلها بوده است
چفیه تار و پود اشکی بی ریاست
مرهم زخمان شیر کربلاست
چفیه را زهرا(س)به گلها هدیه کرد
چفیه را اشک شهیدان چفیه کرد
چفیه ها بوی شهادت می دهند
بوی دوران شرافت می دهند
چفیه یعنی باز گمنامی شهید
با هزاران ناز عطرش می رسید
عطر گمنام عطر یاس ساقی است
چفیه هم مانند چادر خاکی است...


ادامه نوشته

این دنیا مجهز به دوربین مدار بسته است ...

جهت مشاهده در اندازه واقعی ، روی عکس کلیک کنید.

این دنیا مجهز به دوربین مدار بسته است ؛ خداوند شما را می بیند ؛ مراقب اعمال خود باشید...

روی قبرم بنویسید.....

بسم رب الشهداء و الصدیقین


مقام معظم رهبری: سردمداران اسرائیل گاهی ایران را تهدید میكنند اما بنظر میدانند كه اگر غلطی بكنند جمهوری اسلامی، تل آویو و حیفا را با خاك یكسان خواهد كرد.

قله های پیشرفت ایران، مدیون پروازهای بااخلاص شهید کشوری



شهید حسین خرازی


واللهِ إنْ قَطعتُمُ یَمینی   إنِّی أُحَامی أبداً عن دینی

به خدا قسم اگر دست راستم را قطع کنید ، من از حمایت از دینم دست بر نمی دارم.

رجز حضرت ابوالفضل (ع) در صحرای کربلا


چرا شرمنده نمی شوم …



به کدامین شهید بابا می گویی؟؟
چرا شرمنده نمی شوم!

احساس تکلیف



تصویر بالا حاج محمود امینی را نشان می دهد. کسی که فرماندهی گردان حمزه از لشکر 27 محمدرسول الله(صلوات الله علیه) را بر عهده داشت او شستن ظروف رزمنده ها را عیب نمی دانست و برای خدمت کردن به رزمنده ها از دیگران سبقت می گرفت.
او نیز به نوعی در قبال انقلاب اسلامی « احساس تکلیف » کرده بود.

مواظب باشید...

دانلود صحبت های مقام معظم رهبری درباره شهید املاکی

بسم الله...

 کوتاه از زندگی شهید املاکی

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای درباره شهید حسن املاکی فرمودند: قهرمان یعنی این! اینها از بین نمی‌روند. زنده‌اند، هم پیش خدا زنده‌اند، هم دردل ما زنده‌اند و هم در فضای زندگی و ذهنیت ما زنده‌اند.

به گزارش خیرگزاری فارس، شهید حسین املاکی، فرزند رحمت‌الله، در تاریخ 3 بهمن ماه سال 1341 در روستای «کولاک محله»، از توابع شهرستان لنگرود در استان گیلان به دنیا آمد. تقارن رو تولد وی با ایام عاشورای حسینی سبب شد تا نام «حسین» را برایش برگزینند.
حسین چهارمین فرزند خانواده بود و در همان ایام کودکی جهت فراگیری قرآن کریم به مکتب خانه رفت و خواندن قرآن را فراگرفت.

تحصیلات ابتدائی را در دبستان مصباح کومله به اتمام رسانید و تحصیلات دوره راهنمایی را در مدرسه دکتر معین آغاز و در کنار تحصیل در امور کشاورزی نیز به خانواده کمک می‌کرد.
پدرش در مورد خصوصیات اخلاقی وی در نوجوانی چنین می‌گوید: «پسری آرام بود و آزارش به کسی نمی‌رسید. درعین حال درس خوان و با انضباط بود و برای انجام فرائض یومیه به مسجد می‌رفت.»

حسین در سال‌های آخر دبیرستان با اهداف انقلابی امام(ره) آشنا شد و مبارزات مخفی با رژیم پهلوی را آغاز کرد و در اوایل نهضت فعالانه در تظاهرات و راهپیمایی‌ها شرکت می‌جست. بعد از پیروزی انقلاب . . .

دانلود صحبت های مقام معظم رهبری درباره شهید املاکی دانلود


ادامه نوشته

دو شهیدی که عقدشان در آسمان بسته شد


شهید صدیقه رودباری در هجدهم اسفند سال 1340 در یک خانواده مذهبی به دنیا آمد.روزهای نوجوانیش در سالهایی سپری شد که سرزمینمان در پیچ وتاب روزهای منتهی به پیروزی انقلاب بود.در ان روزها او خود را به به خیل عظیم وخروشان ملت می رساند ودر تظاهراتها شرکت می کرد وتا صبح نیز به مداوای مجروهان می پرداخت

ادامه نوشته

سرش میرفت قولش نمیرفت ...



به مادرقول داده بود حتما برمی گرده ،

وقتی مادر تن بی سر فرزندش را دید

لبخند تلخی زد و گفت :

"پسرم سرش میرفت قولش نمیرفت."


شهید جهان ارا

http://axgig.com/images/04199896310644523050.jpg

معرفت که به سن نیست

 

اومد و بهم گفت: میشه ساعت 4 صبح بیدارم کنی تا داروهام رو بخورم؟

ساعت 4 صبح بیدارش کردم ، تشکر کرد و بلند شد از سنگر رفت بیرون

بیست الی بیست و پنج دقیقه گذشت ، اما نیومد ... نگرانش شدم

رفتم دنبالش و دیدم یه قبر کنده و توش نماز شب می خونه و زار زار گریه می کنه

بهش گفتم: مرد حسابی تو که منو نصف جون کردی

می خواستی نماز شب بخونی چرا به دروغ گفتی مریضم و می خوام داروهام رو بخورم؟

برگشت و گفت: خدا شاهده من مریضم ، چشمای من مریضه ، دلم مریضه

من شانزده سالمه

چشام مریضه چون توی این شانزده سال امام زمان عج رو ندیده

دلم مریضه ، بعد از 16 سال هنوز نتونستم با خدا خوب ارتباط برقرار کنم

گوشام مریضه ، هنوز نتونستم یه صدای الهی بشنوم ....


                                          خاطره ای از زندگی شهید صاحب الزمانی

                                          روای: آقای زرگران " همرزم شهید"

                                          نقل شده از سردار حسین کاجی

شهید

داشت رو زمین با انگشت چیزی می نوشت
رفتن جلو دیدن چندین متر صدها بار نوشته
حسیـــن......حسیـــن....حســـین......
طوریکه انگشتش زخم شده !
ازش پرسیدن:حاجی چکار میکنی ؟؟
گفت:
چون میسر نیست من را کام او ....... عشق بازی میکنم با نام او ......


(خاطره ای از شهید پازوکی)

بیت المال


 

گردان پشت میدون مین زمین گیر شد

چند نفر رفتن معبر باز کنن،۱۵ساله بود.

چند قدم که رفت،برگشت،گفتند ترسیده...

پوتین هاشو داد به یکی از بچه ها وگفت:

تازه از گردان گرفتم،حیفه!بیت الماله!



و پا برهنه رفت...

 

شـــادی روح شهــدا صــلوات

حجاب

چادر من

من شکایت دارم...


از آن ها که نمی فهمند چادر مشکی من یادگار مادرم زهراست

از آن ها که به سخره می گیرند قـداسـتِ حجابِ مادرم را ؛

چـــــرا نمی فهمی؟

این تکه پارچه ی مشکی، از هر جنسی که باشد


حـــُرمــت دارد !

 شهید حمید ایرانمنش (چریک)



سفارشی بسیار مهم دارم برای خانم ها. من توی جبهه می جنگم، از جانم می گذرم بخاطر حفظ آب و خاک و ناموسم، پس خواهرم، تو هم خون مرا، رزم مرا پاس بدار و
حجابت را رعایت کن.
در مقابل فداکاری ما، این کمترین کاری استکه می توانی انجام دهی تا قلب رزمنده ها را شاد کنی.
سردار شهید حمید ایرانمنش (چریک) فرمانده گردان پیاده از لشکر ۴۱ ثار الله
ادامه نوشته

مامور آمار



سلام مادر، از سازمان آمار مزاحم میشم.

شما چند نفرید ؟

مادر سرشو پایین میندازه و سکوت میکنه،

بعد میگه:

میشه خونه ما بمونه برای فردا ؟

چرا مادر ؟

آخه شاید فردا از پسرم خبری برسه . . .
ادامه نوشته

16 آذر از زبان شهید چمران

حدود ساعت ۱۰ صبح موقعی که دانشجویان در کلاس‌ها بودند، چندین نفر از سربازان دسته «جانباز» به معیت زیادی سرباز معمولی رهسپار دانشکده فنی شدند. ما در کلاس دوم دانشکده فنی که در حدود ۱۶۰ دانشجو داشت، مشغول درس بودیم. آقای مهندس شمس استاد نقشه‌برداری تدریس می‌کرد. صدای چکمه سربازان از راهرو پشت در به گوش می‌رسید. اضطراب و ناراحتی بر همه مستولی شده بود و کسی به درس توجه نمی‌کرد. در این هنگام پیشخدمت دانشکده مخفیانه وارد کلاس شده به دانشجویان گفت: «بسیار مواظب باشید. چون سربازان می‌خواهند به کلاس حمله کنند اگر اعلامیه یا روزنامه‌ای دارید از خود دور کنید (آن روز «راه مصدق» و اعلامیه‏‌های نهضت مقاومت ملی به وفور در دانشگاه پخش می‌شد.)
مهندس خلیلی به شدت عصبانی است و تلاش می‌کند از ورود سربازان به کلاس جلوگیری کند ولی معلوم نیست که قادر به این کار باشد» او مهندس خلیلی و دکتر عابدی رییس و معاون دانشکده فنی با تمام قوا می‌کوشیدند از ورود سربازان به کلاس جلوگیری کنند. ولی سربازان نه تنها به حرف آنها اهمیتی ندادند بلکه آنها را تهدید به مرگ کردند. تا بالاخره در کلاس به شدت به هم خورد و پنج سرباز «جانباز» با مسلسل سبک وارد کلاس شدند.
16 آذر از زبان شهید چمران

عده‌ای از سربازان، دانشکده فنی را به کلی محاصره کرده بودند تا کسی از میدان نگریزد. اکثر دانشجویان به ناچار پا به فرار گذاردند تا از درهای جنوبی و غربی دانشکده خارج شوند. در این میان بغض یکی از دانشجویان ترکید.

او که مرگ را به چشم می‌دید و خود را کشته می‌دانست دیگر نتوانست این همه فشار درونی را تحمل کند و آتش از سینه پر سوز و گدازش به شکل شعارهای کوتاه بیرون ریخت: «دست نظامیان از دانشگاه کوتاه». هنوز صدای او خاموش نشده بود که رگبار گلوله باریدن گرفت و چون دانشجویان فرصت فرار نداشتند، به کلی غافلگیر شدند و در‌‌ همان لحظه اول عده زیادی هدف گلوله قرار گرفتند. لحظات موحشی بود. دانشجویان یکی پس از دیگری به زمین می‌افتادند به خصوص که بین محوطه مرکزی دانشکده فنی و قسمت‌های جنوبی سه پله وجود داشت و هنگام عقب‌نشینی عده زیادی از دانشجویان روی این پله‌ها افتاده نتوانستند خود را نجات دهند.

اجساد خون‌آلود شهیدان و آن همه ناله‏‌های پرشورشان نه تنها در دل سنگ این جلادان اثری نکرد بلکه با مسرت و پیروزی به دستگیری باقی مانده دانشجویان پرداختند. هر که را یافتند گرفتند و آنگاه آنها را با قنداق تفنگ زدند با دست‌های بالا به صف و روانه زندان کردند و خبر پیروزی خود را برای یزید زمان بردند تا انعام و پاداش خود را دریافت دارند. در این واقعه مستخدمان و کارگران دانشکده فنی بی‌اندازه به دانشجویان کمک کردند.

به این ترتیب سه نفر از دوستان ما بزرگ‌نیا، قندچی و شریعت رضوی شهید و بیست و هفت نفر دستگیر و عده زیادی مجروح شدند. هنگام تیراندازی بعضی از رادیاتورهای شوفاژ در اثر گلوله سوراخ شد و آب گرم با خون شهدا و مجروحین در آمیخت و سراسر محوطه مرکزی دانشکده فنی را پوشاند، طوری که حتی پس از ماه‌ها از در و دیوار دانشکده فنی بوی خون می‌آمد. ماموران انتظامی پس از این عمل جنایتکارانه و ناجوانمردانه از انعکاس خشم و غضب مردم به هراس افتاده برای پوشاندن آثار جرم خود خون‌ها را پاک کردند ولی ماه‌ها اثر خون در گوشه و کنار دیده می‌شد و سال‌ها جای گلوله‌ها بر در و دیوار دانشکده فنی نمایان بود و تا زمین می‌گردد و تاریخ وجود دارد، ننگ و رسوایی بر کودتاچیان خواهد بود.

خواهرم چادرت = زینت سیرت توست


خودت باش....

خوششان هم نیامد،نیامد

اینجا که مجسه سازی نیست...

خدا جون چه صبری داری!!!!!!!!!!!!!!!!!

http://www.8pic.ir/images/67067769830127913935.jpg

اقا ادرکنی

فرمودند:نمی خواهم

برای آمدنم کاری کنی

لطفابرای نیامدنم

کاری نکن...

ما ایستاده ایم

هر چند همچو گل همه بر باد رفته اند

هرگز گمان مدار كه از یاد رفته اند

ادامه نوشته

از کجا معلوم زنده باشیم..

صدای اذان را که شنید...

ماشین را زد کنار و پیاده شد...


گفتم...


کجا...دیر میشه...باید زودتر برسیم اهواز...


گفت...


مگه صدای اذان رو نشنیدی...


از کجا معلوم تا اهواز زنده باشیم...


با همان یک ذره آبی که داشتیم وضو گرفت و به نماز ایستاد...

چشم هایت کو برادرم!


چشم هایت کو برادرم!
چی...؟چی...؟
فدایش کردی؟
برای چی؟برای کی؟
برای دفاع از ناموست!!؟
آه...،خوب شد که امروز دیگر نیستی.نیستی تا ببینی.
چی رو؟
هیچی...!!هیچی...!!