مقتدای کشور عشق

در کشور عشق مقتدا خامنه ای است
فرماندهی کل قوا خامنه ای است
دیروز اگر عزیز مصر یوسف بود
امروز عزیز دل ما خامنه ای است

در کشور عشق مقتدا خامنه ای است
فرماندهی کل قوا خامنه ای است
دیروز اگر عزیز مصر یوسف بود
امروز عزیز دل ما خامنه ای است


شهید املاکی می تواند جهانی شود به شرطی که ما بخواهیم.ما شهدا را قائم کردیم بجای اینکه به بقیه نشون بدیم.
دنیا قهرمان نداره،از یک امریکایی بنام جسیلان که یک خانومه قهرمان میسازه! بعد طرحش درمیاد این زنه اصلا قهرمان نبوده بعد معترض میشن و خبرگزاریها آبروریزی میکنن.

دنیا قهرمان نداره، هالیوود قهرمان جعلی میسازه.ما قهرمانان واقعی داریم چون زیادن نمیبینیم.جریان همان شخصی است که از کویر اومده بود جنگلو ندیده بود بعد جنگلو بهش نشون دادن گفت درخت ها نمیزان جنگلو ببینم.اون بیچاره نمیدونست جنگل از درخت تشکیل میشه.حالا متاسفانه اونهایی که دستی بر فرهنگ دارن یا سیاسیت سازی میکنن چجوری نگاه میکنن؟اینقدر (شهدا) زیادن که نمیبینن یا اینکه تصویر انقلاب قهرمانیها براشون اینجوریه،اگر یه عکس (خیلی) به چشمتون نزدیک باشه چیزی نمیبینید، ما نسبت به (شهدای) قهرمانانمون اینجوری هستیم!

بسم رب الشهداء و الصدیقین



واللهِ إنْ قَطعتُمُ یَمینی إنِّی أُحَامی أبداً عن دینی
به خدا قسم اگر دست راستم را قطع کنید ، من از حمایت از دینم دست بر نمی دارم.
رجز حضرت ابوالفضل (ع) در صحرای کربلا



بسم الله... کوتاه از زندگی شهید املاکی حضرت آیتالله خامنهای
درباره شهید حسن املاکی فرمودند: قهرمان یعنی این! اینها از بین نمیروند.
زندهاند، هم پیش خدا زندهاند، هم دردل ما زندهاند و هم در فضای زندگی و
ذهنیت ما زندهاند. دانلود صحبت های مقام معظم رهبری درباره شهید املاکی دانلود |



به مادرقول داده بود حتما برمی گرده ،
وقتی مادر تن بی سر فرزندش را دید
لبخند تلخی زد و گفت :
"پسرم سرش میرفت قولش نمیرفت."

اومد و بهم گفت: میشه ساعت 4 صبح بیدارم کنی تا داروهام رو بخورم؟
ساعت 4 صبح بیدارش کردم ، تشکر کرد و بلند شد از سنگر رفت بیرون
بیست الی بیست و پنج دقیقه گذشت ، اما نیومد ... نگرانش شدم
رفتم دنبالش و دیدم یه قبر کنده و توش نماز شب می خونه و زار زار گریه می کنه
بهش گفتم: مرد حسابی تو که منو نصف جون کردی
می خواستی نماز شب بخونی چرا به دروغ گفتی مریضم و می خوام داروهام رو بخورم؟
برگشت و گفت: خدا شاهده من مریضم ، چشمای من مریضه ، دلم مریضه
من شانزده سالمه
چشام مریضه چون توی این شانزده سال امام زمان عج رو ندیده
دلم مریضه ، بعد از 16 سال هنوز نتونستم با خدا خوب ارتباط برقرار کنم
گوشام مریضه ، هنوز نتونستم یه صدای الهی بشنوم ....
خاطره ای از زندگی شهید صاحب الزمانی
روای: آقای زرگران " همرزم شهید"
نقل شده از سردار حسین کاجی

داشت رو زمین با انگشت چیزی می نوشت
رفتن جلو دیدن چندین متر صدها بار نوشته
حسیـــن......حسیـــن....حســـین......
طوریکه انگشتش زخم شده !
ازش پرسیدن:حاجی چکار میکنی ؟؟
گفت:
چون میسر نیست من را کام او ....... عشق بازی میکنم با نام او ......
(خاطره ای از شهید پازوکی)

گردان پشت میدون مین زمین گیر شد
چند نفر رفتن معبر باز کنن،۱۵ساله بود.
چند قدم که رفت،برگشت،گفتند ترسیده...
پوتین هاشو داد به یکی از بچه ها وگفت:
تازه از گردان گرفتم،حیفه!بیت الماله!
و پا برهنه رفت...
شـــادی روح شهــدا صــلوات

من شکایت دارم...
از آن ها که نمی فهمند چادر مشکی من یادگار مادرم زهراست
از آن ها که به سخره می گیرند قـداسـتِ حجابِ مادرم را ؛
چـــــرا نمی فهمی؟
این تکه پارچه ی مشکی، از هر جنسی که باشد
حـــُرمــت دارد !



عدهای از سربازان، دانشکده فنی را به کلی محاصره کرده بودند تا کسی از میدان نگریزد. اکثر دانشجویان به ناچار پا به فرار گذاردند تا از درهای جنوبی و غربی دانشکده خارج شوند. در این میان بغض یکی از دانشجویان ترکید.
او که مرگ را به چشم میدید و خود را کشته میدانست دیگر نتوانست این همه فشار درونی را تحمل کند و آتش از سینه پر سوز و گدازش به شکل شعارهای کوتاه بیرون ریخت: «دست نظامیان از دانشگاه کوتاه». هنوز صدای او خاموش نشده بود که رگبار گلوله باریدن گرفت و چون دانشجویان فرصت فرار نداشتند، به کلی غافلگیر شدند و در همان لحظه اول عده زیادی هدف گلوله قرار گرفتند. لحظات موحشی بود. دانشجویان یکی پس از دیگری به زمین میافتادند به خصوص که بین محوطه مرکزی دانشکده فنی و قسمتهای جنوبی سه پله وجود داشت و هنگام عقبنشینی عده زیادی از دانشجویان روی این پلهها افتاده نتوانستند خود را نجات دهند.
اجساد خونآلود شهیدان و آن همه نالههای پرشورشان نه تنها در دل سنگ این جلادان اثری نکرد بلکه با مسرت و پیروزی به دستگیری باقی مانده دانشجویان پرداختند. هر که را یافتند گرفتند و آنگاه آنها را با قنداق تفنگ زدند با دستهای بالا به صف و روانه زندان کردند و خبر پیروزی خود را برای یزید زمان بردند تا انعام و پاداش خود را دریافت دارند. در این واقعه مستخدمان و کارگران دانشکده فنی بیاندازه به دانشجویان کمک کردند.

فرمودند:نمی خواهم
برای آمدنم کاری کنی
لطفابرای نیامدنم
کاری نکن...

هر چند همچو گل همه بر باد رفته اند
هرگز گمان مدار كه از یاد رفته اند

صدای اذان را که شنید...
ماشین را زد کنار و پیاده شد...
گفتم...
کجا...دیر میشه...باید زودتر برسیم اهواز...
گفت...
مگه صدای اذان رو نشنیدی...
از کجا معلوم تا اهواز زنده باشیم...
با همان یک ذره آبی که داشتیم وضو گرفت و به نماز ایستاد...
